غم عالم

2 Nov 2009 دوستانه ها

غم عالم برای این دل کوچک بسیار است.. 

چنان ویرانه گشته گوییا کوهی ز آوار است…

هوا غمگین… زمین غمگین…سپهری ژرف و بس سنگین…

مگر جغدی بر این کاشانه بنشسته!

تمام روز و شب بیدار و هوشیار است

خداوندا …خداوندا…

مرا لختی دگر آرامشی …صبری…

نهال خوب امیدی ببخشا و از این ظلمت رهایی ده…

چه تاریک است و بی روزن…

همه درد و صدا های پریشانی…

درون این خراب آباد…

ای ناباور دور از غم و اندوه یکدم هم نمی مانی؟

نمی خواهم بیندیشم که توفانی ز نفرت ها و نفرینی…

نمی خواهم بیندیشم تو همان ایمان و آیینی…

اگر آنی…اگر اینی…

برای قلب من زیباترین رویای شیرینی…

دوست داشتن

2 Nov 2009 داستان

دوست داشتن گاهي فلسفه است 

فلسفه اي كه هيچ فيلسوفي به قضيه ي وجود و هستي آن دست نيافته!

دوست داشتن معماييست 

معمايي كه هيچ پيشگويي ان را پيش بيني نكرده!

دوست داشتن يك مسئله است 

مسئله اي كه هيچ رياضي داني فرمول آن را كشف نكرده!

دوست داشتن يك كالایي است 

كالايي كه داراي تاريخ انقضا نیست 

دوست داشتن تنها رابطه اي است كه هيچ عاشق و معشوقي آن را درك نكرده!

و آن را به پايان نرسانده 

اي كاش دوست داشتن هم مثل برخي كالاها LIFETIME بود !

افسانه نرگس

31 Oct 2009 داستانی عارفانه

مرد جوان و زیبایی که هر روز به کنار دریاچه می رفت تا زیبایی خویش را در آب تماشا کند . او آنچنان مجذوب تصویر خویش می شد که روزی به آب افتاد و در دریاچه غرق شد . در مکانی که به آب افتاده بود ، گلی رویید که آن را گل نرگس نامیدند . اسکار وایلد داستان را به این شیوه تمام نکرده بود . او نوشته بود که پس از مرگ نرگس ، پریان جنگل به کنار دریاچه آب شیرین آمدند و آن را لبالب از اشکهای شور یافتند 

پریان پرسیدند : چرا گریه میکنی ؟

دریاچه جواب داد : من برای نرگس گریه میکنم

پریان گفتند : هیچ جای تعجب نیست ، چون هر چند که ما پیوسته در بیشه ها به دنبال او بودیم تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی 

آنگاه دریاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟

پریان شگفت زده پرسیدند : چه کسی بهتر از تو این را می داند ؟ او هر روز در ساحل تو می نشست و به روی تو خم میشد 

دریاچه لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت : من برای نرگس گریه می کنم ، اما هرگز متوجه زیبایی او نشده بودم . من برای نرگس گریه میکنم زیرا هر بار که به روی من خم میشد ، می توانستم در ژرفای چشمانش بارتاب زیبایی خویش را ببینم

دل نوشت : خدا رو شکر میکنم که اسم شادی ، نرگس نیست و گرنه … 1

برای مهربان ترین دوستم شادی 

زندگی را به تمامی زندگی کن 

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی

همچون نیلوفری باش در آب

زندگی در آب ، بدون تماس با آب

زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات 

ریاضیات وابسته به ذهن اند

و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود میکند 

زندگی سخت ساده است

خطر کن

وارد بازی شو

چه چیزی از دست می دهی ؟

با دستهای تهی خواهیم رفت

نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

و فرصت به پایان خواهد رسید

آری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است

مرگ تنها برای کسانی زیباست که

زیبا زندگی کرده اند

از زندگی نهراسیده اند

شهامت زندگی کردن را داشته اند

کسانی که عشق ورزیده اند

دست افشانده اند

و زندگی را جشن گرفته اند

پس

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن

که گویی واپسین لحظه است

و کسی چه می داند ؟

شاید آخرین لحظه باشد

اوشو

شخصی نزد عارف بزرگی به نام ” موشه دکو برین ” رفت و گفت : زندگی ام را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟ عارف بزرگ گفت : تنها یک راه وجود دارد  ” زندگی با عشق ” .  لحظاتی بعد شخص دیگر نزد عارف آمد و همین سوال را پرسید و عارف گفت : تنها یک راه وجود دارد   ” زندگی با شادی ” .  شخص اول که در آنجا بود با حیرت پرسید : اما شما به من توصیه ای دیگری کردید ، استاد .   عارف گفت : نه دقیقا همین توصیه را کردم

پائولو کوئلیو

پی نوشت : من هم می خوام زندگی کنم ، زندگی ، زندگی با عشق ، زندگی با  …. ا 

هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن

هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول [e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم،خودتان را بااين هشت مورد،شگفت زده كنيد!

1- او با سر بزرگ متولد شد

وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.

2- حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود

مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن ، (تولد) براي بچه هاي كوچك بود.

3- او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود

انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.

به بيان او “من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم، زيراكه آن به زودي مي آيد”. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.

4- او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد

درسال 1895 در سن 17 سالگي، انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي بود ، كه متولد شده، در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.

در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.

 5- علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت

انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.

علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟

 6- او فقط يكبار رانندگي كرد

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.

انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.

يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.

عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.

او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.

به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.

در اين حين راننده باهوش گفت “سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد”سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد، به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

7 – الهام گر او يك قطب نما بود

انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

8- راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها، مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.

علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است

چشم چشم دو ابرو

7 Oct 2009 دوستانه ها

چشم چشم دو ابرو

نگاه من به هر سو

پس چرا نيستی پيشم

نگاه خيس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش

دو دست باز به آغوش

بيا بگير قلبمو

يادم تو را فراموش

چوب چوب يه گردن

جايي نری تو بی من

دق ميکنم ميميرم

اگر تو دور شی از من

دست دست دوتا پا

ياد تو مونده اينجا

يادم مياد ميگفتی

بی تو نميرم هيچ جا!

چشم چشم دو ابرو

دو ابروی کمونی

چشم چشم دو ابرو

دو چشم آسمونی

چشم چشم دو ابرو

چشمای خيس هر شب

من تو يه فرياد

اسم تو عمری بر لب

دست دست دوتا دست

دودست عاشقونه

دو دست پاک و پر مهر

دو حس صادقاته

پا پا دوتا پا

دو پای سخت همراه

همراهی قرص و محکم

حتی تا خونه ی ما

قلب قلب دوتا قلب

دو قلب قفل درهم

دو قلب مست و عاشق

عشقی فرا از عالم

جسم جسم دو تا جسم

دو جسم اما با يک روح

يه روح آسمونی

بلند چو قله ی کوه

عشق عشق چه زيباست

الهی جون بگيره

هر کسی سد عشق شد

دعا کنيم بميره

mah1

یادی از کودکی

3 Oct 2009 دوستانه ها

آهنگی که از کودکی ما یاد میکند و بسیار خاطره انگیز است.

آهنگ از : نمی دونم کی

تنظیم : یه بنده خدا

اجرا : خودم

ساز : تار

حجم فایل : 370 کیلو بایت 

دانلود کنید

نظر یادتون نره

دوستی و نوشیدن چای

1 Oct 2009 دوستانه ها

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایه. هول هولکی و دم دستی!!

این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند، امّا خستگی ات رو رفع نمی کنند.

این چای خوردنها دل آدم و باز نمی کنند، خاطره نمی شن، فقط از سر اجبار میخوریشان که چای خورده باشی و به بعدش هم فکر نمی کنی…

- دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجیه. پر از رنگ و بو و طعم . . .

این دوست ها فقط جون میدن برا مهمان بازی، برا جوکهای خنده دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یه غاز. برای خاطره های دم دستی . . . .

این چای زود دم خارجی را می ریزی تو یه فنجون بزرگ، می شینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشحال ترین آدم روی زمینی.

فقط نمی دونی چرا باقی چای که مونده ته فنجان بعد از یکی دوساعت می شه رنگ قیر. یه مایع سیاه و بد بو . . . . و به دیواره فنجان مي ماسه !!!!

ولی . . . .

- ولی در عوض دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجانه. باید نــــــــــرم دم بکشه. باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمونی. باید صبر کنی و آروم باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید اون و بریزی تو یه استکان کوچیک و کمر باریک، و خـــــــوب نگاش کنی، عطر ملایمش رو زیر بینیت احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی.

آره ! باید آهسته و جرعه جرعه بنوشی اش و زندگي کنی.

حکایت سفر شاهزاده ای از خود به خدا

در 500 سال قبل از میلاد مسیح شاهزاده ای در هند زندگی میکرد به نام ” سیذار تا گوتاما ” که فرزند شاه ” سیدو داتا ” بود و او برای سیذارتا سه قصر ساخته بود تا در هر فصل در یکی از آنها زندگی کند و خدمتکارانی را برای تو گمارده بود که حداکثر معدل سن آنان 30 سال بود .

سیذارتا با یکی از زیباترین دختران سرزمینش ازدواج کرد ، آنها فرزندی یافتند که نامش را ” راهولا ” به معنای زنجیر نهادند . سیذارتا آدمی بود بی درد ، مرفه و حرکت وجودی اش همیشه در مسیر افقی زندگی ( خور ، خواب ، خشم و شهوت ) در حرکت بود ، ولی همیشه چیزی در وجودش می جوشید و نجوا میکرد که : سعادت حقیقی و ماندگار چیست ؟ این زندگی چون زنجیر است که مرا اسیر کرده است ، می خواهم رها باشم و به دنبال سعادت حقیقی بروم و ببینم سعادت کجاست ؟ و چگونه به دست می آید ؟ تا اینکه یک روز ، پنهانی از قصر بیرون آمد ، دید مردی با عصا راه می رود . پرسید : چرا او این قدر خمیده است و با عصا راه می رود ؟ گفتند : او پیر است . پرسید : پیری چیست ؟ برایش توضیح دادند ( زیاد مستخدمین شاهزاده همیشه از یک معدل سنی فراتر نبودند ) در نتیجه او پیری را نمی فهمید !

روز دیگر از قصر بیرون آمد دید دو نفر زیر بغل کسی را گرفته و او را لنگان لنگان راه می برند . سوال کرد : این چیست ؟ جواب دادند : این شخص بیمار است ! پرسید : بیماری چیست ؟ برایش توضیح دادند .

روز دیگر که از قصر بیرون آمد . مردی را دید که در صندوق چوبی گذاشته و او را سوار بر دست می برند . پرسید : چگونه است حال این مرد ؟ در جواب گفتند : او مرده است . پرسید مرگ چیست ؟ گفتند : مرگ قدرت مطلقی است که همه را به آغوش می گیرد ، بدون زمان مشخص ! پرسید : حتی به سن و سال افراد هم توجه میکند ؟ گفتند : نه .

سیذارتا گوتاما – شاهزاده هندی – بر خود لرزید و گفت : اگر بیماری و مرگ هر لحظه در کمین است و پیری آرام آرام از راه می رسد ، چه حاصل از این زندگی که به خور و خواب بگذرد !

بلافاصله قصر را ترک کرده ، به زیر درخت سیبی در خلوت تپه ای خرامید و برای همیشه زندگی اشرافی خود را بدرود گفت و به اعتکاف و تفکر پرداخت . دیر زمانی نگذشته بود که به قله رفیع آگاهی و اشراق رسید و پرامونش را شاگردانش فرا گرفتند . سپس در چکاد تپه ی سبز آگاهی و زیر سایه ی درخت تفکر چنین سرود :

جهانی جاودان و بی پایان از ( هستی مطلق ) وجود دارد که ما تجلیات جسمانی گذرای آن هستیم و ما در این مرحله و موقعیت ، دستخوش فریب ، وسوسه ، درد ، رنج ، بیماری و مرگ هستیم . اما با کسب معرفت و کوشش برای درست زیستن و تمرکز جهت به فرمان درآوردن جان و تن می توانیم از تسلط دنیای مادون رها شویم و میراث خوبی از جهان معنوی برای تولدهای بعدی خود بجا گذاریم !

به این بهانه ، پیروانش – شاهزاده سیذارتا گوتوما – را ” بودا ” به معنای ( از خواب بیدار شده ) یا ( به حقیقت دست یافته ) نامیدند .

آن گاه بودا در طول تاریخ ، تندیس آگاهی انسان شد !

 

یک سوال

شما کی بودا می شوید ؟!

جوابی دارید ؟!

میون خونه

26 Sep 2009 فکاهی

میون خونه

لام الیکم داش کرتیم                  قبر علی نوکرتیم

نوکر داش اکبرتیم                    چاکر مش اصغرتیم

با این کراوات و فکل                کجا میری مشدی ابول

میخام برم میون خونه                اونجا که ارکس میخونه

کبلا حسن همرامونه                 هر جا که رفتیم جامونه

پس (مد زیاد)(خافس شما)          داش تقی جون تو هم بیا

اول برو فکل بزن                    یک شیشه عطر گل بزن

ولم بکن مشدی ابول                 میخام چکار کنم فکل

بدون فکل رات نمیدن                توی سالون جات نمیدن

باهاس چو آدم بشوی                 میرزا قشمشم بشوی

به جیب دستمال بزنی                مثل کل اسمال بزنی

عینک دودی بزنی                   مثل یهودی بزنی

ارسی برقی پا کنی                   خودتا به مثل ما کنی

لباس مشکی تن کنی                 خود تا چو کل حسن کنی

آدم با شلوار و کت                   نمیره به رقص فوکستروت

از این پز و ریخت کثیف           رم میکنه جنس لطیف

با تو کسی رام نمیشه                یار تو مادام نمیشه

خودت را مثل ما بکن                توی هتل ها جا بکن

                        مادام شیک پیدا بکن

                          قیامتی بر پا بکن

عباس فرات ” ابن جنی “

آرشیو موضوعی

صفحات دیگر

Syndication

RSS کلاغ سیاه

  • غم عالم 2009/11/02
    غم عالم برای این دل کوچک بسیار است..  چنان ویرانه گشته گوییا کوهی ز آوار است… هوا غمگین… زمین غمگین…سپهری ژرف و بس سنگین… مگر جغدی بر این کاشانه بنشسته! تمام روز و شب بیدار و هوشیار است خداوندا …خداوندا… مرا لختی دگر آرامشی …صبری… نهال خوب امیدی ببخشا و از این ظلمت رهایی ده… […]
  • دوست داشتن 2009/11/02
    دوست داشتن گاهي فلسفه است  فلسفه اي كه هيچ فيلسوفي به قضيه ي وجود و هستي آن دست نيافته! دوست داشتن معماييست  معمايي كه هيچ پيشگويي ان را پيش بيني نكرده! دوست داشتن يك مسئله است  مسئله اي كه هيچ رياضي داني فرمول آن را كشف نكرده! دوست داشتن يك كالایي است  كالايي كه داراي […]
  • افسانه نرگس 2009/10/31
    مرد جوان و زیبایی که هر روز به کنار دریاچه می رفت تا زیبایی خویش را در آب تماشا کند . او آنچنان مجذوب تصویر خویش می شد که روزی به آب افتاد و در دریاچه غرق شد . در مکانی که به آب افتاده بود ، گلی رویید که آن را گل نرگس نامیدند […]
  • زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست 2009/10/28
    برای مهربان ترین دوستم شادی  زندگی را به تمامی زندگی کن  در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی همچون نیلوفری باش در آب زندگی در آب ، بدون تماس با آب زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات  ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود […]
  • هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن 2009/10/08
    هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول [e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم،خودتان را بااين هشت مورد،شگفت […]
  • چشم چشم دو ابرو 2009/10/07
    چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نيستی پيشم نگاه خيس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش دو دست باز به آغوش بيا بگير قلبمو يادم تو را فراموش چوب چوب يه گردن جايي نری تو بی من دق ميکنم ميميرم اگر تو دور شی از من دست دست دوتا پا […]
  • یادی از کودکی 2009/10/03
    آهنگی که از کودکی ما یاد میکند و بسیار خاطره انگیز است. آهنگ از : نمی دونم کی تنظیم : یه بنده خدا اجرا : خودم ساز : تار حجم فایل : 370 کیلو بایت  دانلود کنید نظر یادتون نره […]
  • دوستی و نوشیدن چای 2009/10/01
    دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایه. هول هولکی و دم دستی!! این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند، امّا خستگی ات رو رفع نمی کنند. این چای خوردنها دل آدم و باز نمی کنند، خاطره نمی شن، فقط از سر اجبار میخوریشان که چای خورده باشی و به بعدش هم فکر نمی […]
  • حکایت سفر شاهزاده ای از خود به خدا 2009/09/29
    حکایت سفر شاهزاده ای از خود به خدا در 500 سال قبل از میلاد مسیح شاهزاده ای در هند زندگی میکرد به نام ” سیذار تا گوتاما ” که فرزند شاه ” سیدو داتا ” بود و او برای سیذارتا سه قصر ساخته بود تا در هر فصل در یکی از آنها زندگی کند و […]
  • میون خونه 2009/09/26
    میون خونه لام الیکم داش کرتیم                  قبر علی نوکرتیم نوکر داش اکبرتیم                    چاکر مش اصغرتیم با این کراوات و فکل                کجا میری مشدی ابول میخام برم میون خونه                اونجا که ارکس میخونه کبلا حسن همرامونه                 هر جا که رفتیم جامونه پس (مد زیاد)(خافس شما)          داش تقی جون تو هم بیا اول برو فکل بزن           […]

تقویم روز

April 2014
M T W T F S S
« Nov    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930